دلت را بتکان غصه هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان... اشتباهایت تالاپی می افتد زمین بذار همان جا بماند فقط از لا به لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد حالا آرام تر،آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد...تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟ خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند کافیست؟ نه هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟ حالا این دل جای اوست… دعوتش کن!!! این دل مال اوست(!) همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد و حالا... و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه مشتی خاطره و یک او خانه تکانی دلت مبارك کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی. منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگر لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق موند تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو می بوسم میدونم قسمتم اینه تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمیترسم تنم سرده ولی انگار دستای تو آتیشه خودت پلکامو میبیندی و این قصه تموم میشه هنوزم میشه عاشق موند تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه..... مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد. دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند . ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند... مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه . در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود . و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید. چه كسیبود صدا زد "سهراب" آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و "منوچهر" و "پروانه" و شايد همه مردم شهر شب خرداد به آرامی يك مرثيه از روی سر ثانيه ها ميگذرد و نسيمی خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می آيد: بالش مي پر آواز پر چلچله هاست صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد. بايد امشب بروم من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنيدم هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود كسی از ديدن يك باغچه مجذوب نشد هيچكس زاغچه ایرا سر يك مزرعه جدی نگرفت من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتی از پنجره می بينم "حوری" _دختر بالغ همسايه_ پای كمياب ترين نارون روی زمين فقه می خواند. چيزهايی هم هست،لحظه هايی پر اوج: (مثلا شاعره ای را ديدم آن چنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبی از شبها مردی از من پرسيد تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟) بايد امشب بروم بايد امشب چمدانی را كه به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم كه درختان حماسی پيداست رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند يك نفر باز صدا زد "سهراب" كفش هايم كو؟ (سهراب سپهری) اميدوارم كه خيلی خيلی بهت خوش بگذره و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما آتش را به سوختبارِ سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مکن. آن که بر در میکوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر با کُنده و ساتوری خونآلود روزگارِ غریبیست، نازنین و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری ابلیسِ پیروزْمست خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد چیست در همهمه دلكش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند كه ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش كبوتر ها؟ چیست در كوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ كه تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری!؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش كبوتر ها نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاك شقایق را در سینه كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سرا پا خوبی تك و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان تنها تو بمان جای مهتاب به تاریكی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینك این من كه به پای تو در افتادم باز ریسمانی كن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یك نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! آخرین جرعه این جام (فریدون مشیری) چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند آن را به هر قیمتی می فروشند آن را هیچ کس ارج نمی نهد چه می گویم؟چه پست مردمی هستند! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است چاپلوسی مجاز است نوکری مجاز است دزدی و دروغ رایج است پول پرستی زشت نیست... هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است حق کشی آزاد است پستس و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی آزاد است مشروع است! اما عشق را کسی نمی بخشد دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند! دوستت
دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، فردا، از امروز گفتنش
پشیمان نخواهی شد! دلم
تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
و نمیتوانی با خودت
بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی
یک با من میمانی؟ متهمت میکنند به
هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاری بری و رو وعده های نقره ایت پا بذاری توی شهری که پر از برجه و آسمونخراش دوست دارم خودت بگی آخه کی باورش می شه تو به جز من عشق دیگه ای رو انتخاب کنی خودمم شاید یه روز خودم رو تنها بذارم (مریم حیدر زاده) سلام اوونايی كه امروز روزشونه مباركشون باشه به توئی هم كه منو تنها گذاشتی رفتی تبريك ميگم روز نازنينت مبارك خوش باشی این بود انشای ما درباره ی مینا، اما شکل اورا نمی توانیم بکشیم، چون اگراندازه هایش را بلد بودیم، اورا مثل دریا، پشت سر جا نمی گذاشتیم! استاد شهريار قنبری گفتمش: دل میخری؟! منصفانه از هم جدا میشویم.. توبرای خودت زندگی میکنی .. من برای خودم میمیرم!!! وقتی کسی را دوست داریم هیچ حقی بر او نداریم حتی حق دارد دوستمان نداشته باشد ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم یا همان روز اول از عشق ترسیده بودم در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه ئي کشته است . از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري نشسته اند کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را شکسته اند. من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام . در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند . در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد . من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش . مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ... جرم اين است ! جرم اين است ! . احمد شاملو گریه قشنگه گریه سهمه دل تنگه گریه کن گریه غروره مرهم این راه دوره سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه بذا پروانه احساس تو دلت بغل بگیره بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی تو بشی مثل ستاره تو دل شبها بسوزی گریه کن... گریه قشنگه... بوی باران خوش به حال چشمه ها و دشت ها هی یادتون باشه.....خلیج فارس بوي عشق مي دهد صفحه هاي دفترم با تمام گريه ها از هميشه بهترم رنگ،رنگ غصه است رنگ روزگار من چاره نيست عاشقم،زنده باد يار من شاكي از كه باشم و گريه تا به كي؟؟؟ چرا؟؟ صبر مي كند دلم چاره نيست بي وفا خاطراتم بوي نم گرفته است جاي خالي تو را رنگ غم گرفته است قاب عكس من خالي از ستاره ها عهد هاي بي رفيق مانده اند نيمه راه فلب ها پر از غم اند زين همه وفا چه سود؟ يار بي وفاي من اینكه رسم ما نبود... قرآن، داستان ذوالقرنین را در سوره كهف، آیات 83 تا 98 بیان كرده و برای او ویژگیهایی را بر شمرده است. صدای بال پرستو صدای پای بهار فریدون مشیری با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتتو احساسمو باور کنی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتتو احساسمو باور کنی باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیـــــــــــر نیست باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی با من بودنت حتی از این کمتر نشـــــــــــــــــــــــی شادمهرعقیلی اما بدون با عکس. تو این روزا رو سر میکنم. خیلی بدی کردی به من. محال من ولت کنم. کدوم گلایمو بگم؟. یه عمره از تو دلخورم. تو فکر هیچی رو نکن .من غصه هات رو میخورم. بازم خدا دل منو. با آی غم نشونه کرد. تو هم برو مثل خودت. تنهام بزارو و بر نگرد. اما هنوز من چشم به رام .نیستی بی تو من در به در .نیستی ببینی که بی تو تنهام. کو دست گرمت تو اوج سرما؟. فکر نمیکردم روز جدایی. به دیدن من تنها نیای. ساده عشقمو به عشق فروختم. وقتی دیدمش بدجوری سوختم. دستام تو دستت. نگام میکردی. کاشکی میرفتی .حیا نکردی. حیا نکردی. خیلی دلم گرفت ازت. دیگه سراغ مو نگیر. فقط یه عکس ازت دارم. بیا اینم ازم بگیر. یه روز میدونی قدرمو اما نمیدونی کجام. بمیرم واسه غربتم. محاله اینورا بیاد. یه عمر بغض تو گلوم. یه آه سردی تو صدام. مهمان نوازی این نبود. خاک خودم دارم میام. من که دیگه دارم میرم. نگی رفتو حرفی نزد. خدا نگهدارت باشه. گرچه دلم رنجید ازت. یادت بیاد حرفای منو. ناهای تو اشکای منو. آخه منم من چیکار نکردم. زجرم میدادی دعات میکردم. چشات همه غصه هاتو خورد. یادت میاد من همونی هستم. که شبها تا صبح بیدار میشستم. دستام تو دستت. نگام میکردی. کاشکی میرفتی. حیا نکردی . . . اشکای چشامو ببین که میریزه به پای تو بازم که بیقرارمو دلواپس نگاه تو تمام هستی منی بمون همیشه پیش من اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام امیر علیزاده چون تو جانان منی جان بی تو خرّم کی شود؟ چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟ گر جمال جان فزای خویش بنمایی به ما جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟ دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟ این چنین طرّاریت با من مسلّم کی شود؟ چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟ غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود؟ خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمان ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟؟ مريض بشي،مريض مي شم...§تنهام بزاري منتظرت ميمونم... ************ اگر ديدي دلي تنها نشسته. ميان رنج غمهاتك نشسته. نگو آن دل چرا تنها نشسته. بدان كه دوريت او را شكسته...... *********** جرمت مشخص نشده ولی حكمت اعدامه اخه اثر انگشت روي قلب شكسته پیداشده ******************** بلبل باغ توام ازباغ بيرونم نكن گرچه دورافتاده ام اما فراموشم نكن . ******** ديگه به اين شماره پیامک نفرست زنگ هم نزن ميخوام بفروشمش باپولش نازتو بخرم. **************** به همان قدر که چشم تو زیباست بی تو، دنیای من ای دوست پر از تنهایی است. ********************* گرمترین بوسه هایت را نصیب کسی کن که درسردترین لحظه ها به یاد توست. *************** زیباترین عكسها در تاریكخانه ظاهر میشود پس در لحظات تاريك زندگیمان, خداوند زیباترین عكسها را ازما میگیرد. "لبخند یادت نره" *************** به كه گويم كه شدم تنهاترين من خودت خواهم نه يادت نازنين *************** توكه اهسته میخوا نی قنوت گریه هایت را میان ربناي سبز دستانت دعایم كن.![]()
![]()

خورخه لوییس بورخس



شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
![]()
![]()

مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
روزگارِ غریبیست، نازنین
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
همه می پرسند:


دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر
نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با
تو ترانه را به
برای یکی یک دوستت دارم
خرج میکنی...
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز
تو

منو بین گرگا و غریبه ها جا بذاری
از تو انتظار نداشتم دسمو رها کنی
من واست بمیرم و به دیگری نگا کنی
باورم نمیشه که من از خدا تو رو بخوام
تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی
از تو انتظار نداشتم زیر حرفات بزنی
عینک نامهربونی روی چشمات بزنی
تو می گفتی همه ی عشقتو زندگیت منم
حالا میخوای بری و خط روی رویات بزنی
از تو انتظار نداشتم بسپریم دست خدا
بگی راه ما دو تا از اولش بوده جدا
کشتی آرزوهام میون دریا مونده و
داره دنبالت میگرده دنبال یه ناخدا
از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت
منو بفرستی جهنم و خودت بری بهشت
همه ی مردم اینجا قصه مو نو میدونن
آخر قصه ولی چقد غم انگیزه و زشت
از تو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی
همه محبتا رو از رو مجبوری کنی
آخی کی خیال می کرد تو پادشاه قلب من
با من دیوونه عاشقت اینجوری کنی
از تو انتظار نداشتم که فراموشم کنی
مث شمعی عشقمو فوت کنی خاموشم کنی
هیچکی حدسشو نمی زد که تو جای خالیتو
مهمون سکوت و تنهایی آغوشم کنی
از تو انتظار نداشتم که بشی مثل همه
همیشه می گفتم از تو هر چی خوب بگم کمه
همه از فرشته بودن تو با خبر بودن
به همه گفته بودم خوبی تو زیادمه
از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکنی
سنگ بی وفایی رو به قلب خستم بزنی
هیچکی جرات نمی کرد اسممونو جدا بگه
به گوش آسمونم رسیده بود مال منی
از تو انتظار نداشتم که منو یادت بره
اون دو تا ستاره های روشنو یادت بره
تو می گفتی آخرش ما دو تا قسمت همیم
باورم نمی شه عاشق بودنو یادت بره
از تو انتظار نداشتم خوشیامو خواب کنی
خونه طلایی آرزومو خراب کنی
این روزا داشتن انتظار یه چیز بیخوده
هر کسی سراغتو میگیره می گم دیگه نیست
جای من یکی دیگه تو قلبشه آخه مده
دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم 


. از مینا بنویسید، شکل اورا هم بکشید
، دوباره تابستان، عطرچاقاله ، عطر زالزالک ، عصرمرداب بوی ماهی کباب، اتاق، اتاق خالی، تمشک های وحشی، کلاه حصیری، دیوارهای سپید، بلال، بلال شیری، عکاس... دورگرد، قایق سواری، پرچم سیاه، تنهایی سوخته، جزغاله، طب، درد، رویای مینا، مینا جان
اتاق من پراز تابستان است، اتاق من پراز بیلچه و سطل پلاستیکی است، اتاق من پراست ازستاره های نمک، اتاق من پراز موج های شب رنگ است، اتاق من از آواز قایق ران تنها مست است، اتاق من پراست ازبوسه های پارو برکف، جوانی برگ وعلف، اتاق من به سپیدی هتل قدیمی رامسراست، اتاق من همه ی سرخوشی تابستان است، اتاق من خود
... دریاست، دریا خود میناست، عشق پانزده سالگی
ما ومینا به کلاس بالاتر می رویم. درکلاس اول بوسیدن، نامه نوشتن، پرکشیدن وخندیدن وازخود گذشتن را یاد گرفتیم
. وعشق ورزیدیم. تابستان بود... ما تازه بودیم...گریستن نمی دانستیم ومی خندیدیم

پرسید چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده كرد و
دل ز دستانم ربود !
تا به خود باز آمدم او رفته بود ..
دل ز دستش روی خاك
افتاده بود..
جای پایش روی دل جا مانده بود!








بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب


مفسران در این كه ذوالقرنین كیست؟! اختلافنظر دارند; برخی او را اسكندر مقدونی و عدهای او را "شین هوانك تی" و... دانستهاند و هر یك كوشیدهاند تا این ویژگیهای قرآنی را به آنها تطبیق دهند; امّا نظری را كه علامه طباطبایی;، آیةالله مكارم شیرازی، و... محتملالصدق میدانند، این است كه ذوالقرنین همان كورش كبیر، پادشاه هخامنشی است.
قرینههایی كه ایشان برای تأیید نظر خود میآورند از این قرار است:
1. ذوالقرنین شخصیتی است كه خداوند به او تمكن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است و این با شخصیت كورش كه بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراتوری بزرگ تاریخ را تأسیس كرده است، توافق دارد.
2. ذوالقرنین مطرح شده در قرآن خداشناس و موحد است و كورش هم خداشناس و یكتاپرست بوده است و معقولترین تاریخی كه برای ظهور زرتشت یاد میشود، بین قرن ششم پیش از میلاد با تاریخ حیات كورش توافق دارد.
3. ذوالقرنین سفر یا لشكركشی به غرب یا مغرب خورشید داشته است و این با لشكركشی كورش به سیری در آسیای صغیر و تسخیر آن سرزمین انطباق دارد.
4. ذوالقرنین سفر یا لشكركشی به شرق یا مشرق خورشید داشته است و این با لشكركشی كورش به جنوب شرقی و (مكران و سیستان) و شمالشرقی (حدود بلخ) انطباق دارد.
5. ذوالقرنین با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن كورش به سمت شمال و نبرد با اقوام وحشی "سكا" كه به عبارتی همان یأجوج و مأجوج هستند، انطباق دارد. در این جا كورش اقوام وحشی را عقب میراند و در معبر داریال سدّی با آهن و مس میسازد كه هنوز بقایای این سد برپاست.(ر.ك: داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان، حسین فعال عراقی، ج 1، ص 447، نشر سبحان، و نیز: مجله بینات، ش 14، ص 105.)
بعضی معتقدند نامگذاری ذوالقرنین به این نام به خاطر آن است كه او به شرق و غرب عالم كه عرب از آن تعبیر به قرنیالشمس (دو شاخ آفتاب) میكند، رسید.
عدهای هم میگویند: در دو طرف سر او برآمدگی مخصوصی بود و به خاطر آن به ذوالقرنین معروف شد.
برخی نیز عقیده دارند كه او تاج مخصوصی داشت كه دارای دو شاخ بود.
بنابراین مسأله شاخ داشتن ذوالقرنین به احتمالات مذكور تفسیر شده است.(برای آگاهی بیشتر ر.ك: تفسیر المیزان، علامه طباطبایی;، ج 13، ص 355 ـ 364، مؤسسه اعلمی بیروت / تفسیر نمونه، آیةالله مكارم شیرازی و دیگران، ج 12، ص 150 ـ 532، دارالكتب الاسلامیة.)

صدای شادی گنجشک ها صدای بهار
نگاه و ناز بنفشه
تبسم خورشید
ترانه خواندن باد جوانه کردن بید
صدای بوسه ی باران صدای خنده ی گل
صدای کف زدن لحظه ها برای بهار
دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان و فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرور
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره ی نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار...و
غم زمانه به پایان نمیرسد
برخیز
به شوق یک نفس تازه در هوای بهار





خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







